غروب که می شود همه زندگی روز مره ام را فراموش می کنم و انگار فقط یک چیز و یا یک نفر است که من با آن آرامشی پیدا می کنم و احساس می کنم که خودم از غروب و از پایان فاصله دارم . خیلی وقت پیش از این دنبالت می گشتم ، ولی هیچ نشانی از تو ندارم . ولی نمیدانم چرا یک تصویر ازلی از تو همیشه در ذهن من است و همین امر مرا سخت آزار می دهد تو که هستی ، اما غائب . گاهی اوقات تو را با با انسانهای پیرامون خودم اشتتباه می گیرم . ابتدا فکر می کنم خود خودش است اما نه نیست . زیرا گذر زمان خود این را به اثبات می رساند . اما به دنبالت می گردم و در این فکر م در کجای این هستی قرارگرفته ایی آیا همین نزدیکی ها نیستی. میدانی من فقط به یاد توست که زندهام و احساس میکنم که وجوددارم ، هستم واگر دارم مینویسم تنها برای این است که ترا پیدا کنم و راستی ترا در چه غالبی میشود ترا پیدا کرد . خودت بگو . هرگاه که تنها میشوم یاد تو مرا آزارم میدهد و فکر می کنم چه می شد چون کودکی سر از آسمان در می آورد و بالهای نیلی ات را در گسترده ذهن من می پراکندی . به یادت گلدانهای یاسی خریدهام که هر شب زمزه کنان شمیمش را رو به آسمان تب کرده پرتاب کردم و در این اندیشه ام که تو در کجای این آسمان هستی و زمزه مرا می شنوی آیا به راستی هستی و می شنوی یا اینکه اینها که گفتم اوهامی بیش نیست. |