داستان های من

در حاشیه

ادبیات مهاجرت

گردونه

 

 داستانی جدید از من که امیدوارم بخوانید ولذت ببرید

خوب حالا برم به نه نه باباش چی بگم، بگم نمیخوامش سیر شدم ازش اونم بعد چند سال زندگی. بگم بفرمایید این شما و اینم دردنتون. ما کلی باهاش گفتیم و زندگی کردیم. حالا مال شما اما یواش یواش میبینم اون چیزهایی که من میخوام اصلاً اینجور چیزها نیست که تو بخوای واسیه آیندش کلی خرج کنی از الان واسیش سرمایهگذاری کنی که بعداً دم پیری یه چیزی شاید برات بشه.آخه نه میخوام ببینم اصلاً روش رو داری که برای ننه و باباش توضیح بدی که آره یه زمانی بیکس بودم. بیشتر با در و دیوار حرف میزدم. گفتم بچه اینها هیچی که نباشه میتونه یه گوشهای از تنهایی منو پر بکنه. بعد بزرگ میشه میره مدرسه خلاصه سرگرم میشم. مثل همه مردم که بچه دارن، شوهر دارن، با این جور چیزها خودشونو سرگرم میکنن منم قاتی همین مردم میشم، با آرزوهاشون دم خور میشم.ولی با تمام اوصاف چه جوری ولش کنم بره. اون که همش به من میگه مامان.اصلاً از وقتی چشم باز کرده و منو دیده فکر کرده من مامانشم. که البته حق هم داره. حق مادری به گردنش دارم. ولی قانون که این اجازه رو به من نمیده که مادر واقعی باشم. حالا فرض کن که باشم. چه گلی به سرش زدم تو این پنج شش سال که بعد از این بخوام چی کار کنم.بهترین کار اینه که برم واسه ننه باباش یه نامه بنویسم بگم من گه خوردم غلت کردم که سر عزیز دردنتون این بلاها را آوردم. جلوی چشماتون اونو از شما کش رفتم. واسیه تنهایی خودم خواستم. تو اون نامه واسشون توضیح بدم که یه زمانی بود منم فکر میکردم اگه بچه داشته باشم مثل همه مردم با اینها سرگرم میشم و زندگی میگذره که اتفاقاً یکی دو سال هم همین طور هم شد.ولی باور کنید که همه این زندگی دروغ بود. من که این زندگی رو نساخته بودم. اونو از شما دزدیده بودم.من که نمیخوام سر خودم کلاه بزارم و زندگی رو به خاطر یه چیزهای مزخرف تباه کنم؟ میخوام؟مهم این بود که من فکر میکردم یه چیزی تو زندگی گم کردم که فکر نمیکنم پیدا بشه. پس دیگه بچه برا چیه؟اگه بچه تون رو هم دزدیدم که یه اشتباه محض بود تنها به خاطر این بود که آخرین تلاش خودمو بکنم  عملاً یه بار دیگه وارد یه زندگی جدی که توش تلاش و کار و زندگی، روز، شب معنای خاص خودشو داشته باشه بشم.یه امیدی یه آرزوی ولو کوچک و حقیر که یه روزی ملیکا عروس میشه. بچه دار میشه.

ولی باور کنید که تو این یکی دو سال فقط عمر که بیهوده تباه میشه. حالا دوباره می‌خوام ملیکاتون رو بدم به خودتون. شاید برای شما این ملیکا اون ملیکایی نباشه که من میخوام. ملیکاتون رو میدم به خودتون. می‌رم با زندگی خودم سرگرم می‌شم. بهتر اینه که بیشتر از اینها رشته کلامو باز نکنم. مارو به خیر و شما رو به سلامت

لینک نوشته
شنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - arman checo

امدن
دوباره امدم امید انکده این بار بمانم
لینک نوشته
شنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - arman checo

 

این وبلاگ به دلیل پاره ای مشکلات فعلا تعطیل است

لینک نوشته
پنجشنبه ۳ آبان ،۱۳۸٦ - arman checo

نوبت عاشقی

                         

 

نوبت عاشقی است نگارم ، لحظه ها بی حضور تو سخت وکشنده به پیش می رود. من این سو جهان  تنها  و تو در آن سو کنجی خلوت را بر گزیده ایی .

می دانی همیشه در حسرتت ماندم و هیچگاه نشد که به آن چهره همیشه خمار و شادمان یک دل سیر بنگرم . در حسرت بهترین ها همیشه مانده ام   نگارم.

امروز چون همیشه از دیدار تو محروم ماندم و تنها تر از همیشه در کوچه های این شهر غریب به پرسه های کودکانه خود ادامه دادم . آیا تنهایی کشنده ایی که  می گویند  همین نیست . که تو در گوشه  تنها بمانی ومن در گوشه ای دیگر دیوانه مار بر گرد خویش بگردم.    و چون همیشه انتظار بکشم که روزگار بهتر خواهد آمد .

 بسیار دوست داشتم دوباره آن چهره خندان  متفکر وجدی را ببینم نشد و راستی چرا عشق را با فراق سرشتند . و چرا من همیشه در بدست آوردن متعالی ترین و بهترین های عالم ناکام ماندم  وچرا سهم من از عشق ، جدایی وفراق  کسی است که حسرت یک لحظه دیدار با آن را داشتم . افسوس که نشد ونمی شود .

نمیدانم چگونه این حس غریب را چگونه بیان کنم که بتواند حسی  دردی و غمی را هر چند کوچک بیان کند . میدانم در آینده ایی نزدیک این حس غریب و این درد ناشناخته به حسی از عشق ابدی و ازلی مبدل خواهد گشت . به امید آن روز

 

 تنها یادت را با شعری از ناظم حکمت به پایان می برم.

 

به ورا

گفت به پیشم بیا

      گفت برایم بمان  

            گفت برویم بخند

                   گفت برایم بمیر

                             آمدم

                                   ماندم

                                         خندیدم

                                                مردم.

 

 

لینک نوشته
جمعه ٢ شهریور ،۱۳۸٦ - arman checo

دانشجوی زندانی

لینک نوشته
دوشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٦ - arman checo

ديکتاتور

یکی از بهترین وتاثیرگذار ترین داستانهایی که خواندم همین داستان دیکتاتور است ضمن داشتن استخوان بندی محکم وقوی در اسلوب داستن نویسی؛ از لحاظ مفهوم ومعنی نیز بی شباهت به داستان روزگار خودمان نیز هست

چه از این انقلاب می خواستیم و در واقع چه می خواستند و چه شد  تنها شاید جای دیکتاتورها عوض شده است. دیروز رهبر این آقایان تلاش زنان روشنفکر جامعه را در جهت رسیدن به  برابری تلاشی مذ بوهانه خواند وعنوان کرد که هر چه دیکتاتور بگوید حتی اگر هم غلط از آب در بیاید همان درست والغیر .

دیکتاتور

دیکتاتور از میان بیش از صد متقاضی یک نفر کفش پاکن را انتخاب کرده بود. به او ماموریت داده بود هیچ کاری نکند مگرپاک کردن کفش ها یش . این کار به مرد ساده دهاتی می سازد و به سرعت به وزن او افزوده می شود و تفاوت او ورئیسش در طول سال ها به اندازه یک تا رمو می شود  شاید به این خاطر است که کفش پاکن همان خوراکی را می خورد که دیکتاتور می خورد .او بزودی همان دماغ چاق و بعد از آن که موهایش را مثل دیکتاتور از دست داد ؛ همان جمجمه ای را دارد که دیکتاتور .

دهانش قلمبه ای بیرون زدو وقتی پوزخند می زند ردیف دندان هایش را از دست می دهد  .حتی همه نزدیکان وحتی وزیران از کفش پاکن می ترسند .

نامه های بلندپایه به خانودهاش مینویسد که شهرتش رادر سراسر کشور می پراکند آن ها می گویند :

" آدم وقتی کفش پاکن دیکتاتور باشد نزدیک ترین آدم به اوست " واقعا" کفش پاکن نزدیکترین آدم به اوست  چرا که همیشه باید جلوی در اتاق دیکتاتور بنشیند وحتا آن جا بخوابد . به هیچ وجه نباید آنجا را ترک کند . اما یک شب که او خود را به شدت قوی احساس می کرد بی خبر وارد اتاق دیکتاتور می شود اوا زخواب بیدار میکند و چنان با مشت او را میزند ، که او می میرد کفش پاکن به سرعت لباسش را در می آورد و آن را به دیکتاتور مرده می پوشاند  وخودش را داخل لباس دیکتاتور میکند در مقابل آینه دیکتاتور می فهمد که واقعا" شبیه دیکتاتور است . به سرعت تصمیم گرفته خود را در مقابل در می اندازد و فریاد می کشد که کفش پاکن به او حمله کرده و او به خاطر دفاع اجباری از خود کفش پاکن را زده و کشته است .دیکتاتور میخواهد که کفش پاکن را ببرند وبه بازماندگانش خبر دهند .

لینک نوشته
جمعه ۱٥ تیر ،۱۳۸٦ - arman checo

ياد تو

غروب که می شود همه زندگی روز مره ام را فراموش می کنم و انگار فقط یک چیز و یا یک نفر است که من با آن آرامشی پیدا می کنم و احساس می کنم که خودم از غروب و از پایان فاصله دارم . خیلی وقت پیش از این دنبالت می گشتم ، ولی هیچ  نشانی   از تو ندارم . ولی نمیدانم چرا یک تصویر ازلی از  تو همیشه در ذهن من است و همین امر مرا سخت آزار می دهد  تو که هستی ، اما غائب .

گاهی اوقات تو را با با انسانهای  پیرامون خودم اشتتباه می گیرم . ابتدا فکر می کنم خود خودش است اما نه نیست . زیرا گذر زمان خود این را به اثبات می رساند .

اما به دنبالت می گردم و در این فکر م در کجای این هستی قرارگرفته ایی آیا همین نزدیکی ها نیستی.

میدانی من فقط به یاد توست که زندهام و احساس میکنم که وجوددارم ، هستم واگر دارم مینویسم تنها برای این است که ترا پیدا کنم و راستی ترا در چه غالبی میشود ترا پیدا کرد . خودت بگو . هرگاه که تنها میشوم یاد تو مرا  آزارم میدهد و فکر می کنم چه می شد چون کودکی سر از آسمان در می آورد و بالهای نیلی ات  را در گسترده ذهن من می پراکندی .

به یادت گلدانهای یاسی خریدهام که هر شب زمزه کنان شمیمش را رو به آسمان تب کرده پرتاب کردم و در این  اندیشه ام

که تو در کجای این آسمان  هستی و زمزه مرا می شنوی

آیا به راستی هستی و می شنوی یا اینکه اینها که گفتم اوهامی بیش نیست.

لینک نوشته
چهارشنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٦ - arman checo

پس مونده

مادر گفت : خوب بریز برا کفترا

و من سر تکان دادم باشه

بعدشم به خاطر اینکه این همه غذایی که مونده بود وبه لعنت خدا نمی ارزید ، این وسط حیف ومیل نشه ورداشتم آوردم تو کوچه ریختم بیخ دیوار تا کفتری یاکریمی بیاد بخوره . ولی چشمم آب نمی خورد که حتی یه کفترم این ورا آفتابی بشه ؟

ولی وقتی پله ها رو اومدم بالا تو اطاق ، مامانم منو کشید  کنار پنجره و گفت :

ببین با چه اشتهایی دارن می خورن، ومن وقتی پرده رو کنار زدم پیر مردی را دیدم که مثل عقاب رو غذای پس مونده خیمه زده بود .

لینک نوشته
جمعه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٦ - arman checo

لایحه حذف اعدام کودکان معطل مانده است .

در این لایحه  رژیم تدریجی مسولیت با توجه به سن  نبود تفاوت بین دختر وپسر ، اعمال تدبیر اصلاحی به جای مجازات سنگین  ، مجازات  حبس حداکتر به مدت هشت سال برای نوجوانان 15 تا 18 سال  وحذف مجازات اعدام و حبس ابد از نظام کیفری اطفال  تخفیف در مجارات و استفاده از مجازات های هم ردیف . بخشی از تغیرات در نظام کیفری در قوه قضاییه است .

لینک نوشته
جمعه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - arman checo

تنهايی

  

امشب عاشقانه بر حقارت خود گریستم .نمی دانم این چه حس غریبی است که با خو از دوران نوجوانی یدک می کشم . اما هرچه هست رفته رفته شاخه های این نوامیدی در من بیشتر از همیشه تنومند تر شده است . و افسوس که من چون همیشه تنها به گوشه ای در انزوا به گریستن پناه برده ام و اکنون که می نویسم باچشمانی خیس به مانیتور خره گشت ام .

همیشه ودر همه حال محتاج تنهایی خویشم. رفتن به میان جمع ودیدن عبث بودن زندگانی سی وچند ساله بیشتر مرا در خود فرو می برد . در دوران نوجوانی دست به کاری زده بودم که تا حدودی براین درد نامه ها چاره ای بود . نوشتن داستان ولو بسیار شخصی کمکی براین حقارت خود بود اما چه باک که آنها نیز پس از مدتی چنگی بر دل نمی زد . این بار دوباره می نویسم تا شاید بار دیگر برحقارت خود اعتراف کنم.

لینک نوشته
چهارشنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٦ - arman checo

خوش آمدید

لینک دوستان

آرشیو

لوگوی دوستان
پرشین وبلاگ
rss feed
>
arman checo